سکوت عجیبی است

نسیم خوشه های گندم را به آرامی نوازش میکند

خش خش این نوازش با صدای وزغ ها که آن پایین ها داخل رودخانه نمیگذارند شب در سکوت مطلق باشد با هم آمیخته اند.

تاریکی شب با نور ماهتاب جان گرفته است و تمام ستاره ها به تماشای ما آمده اند ، انگار سالهاست این چنین صحنه ای را ندیده اند.

هر دو بالای کوه نشسته ،پشتهامان به هم چسپیده ،سرهایمان را عقب برده ایم آنقدر که موهایمان با هم آمیخته اند و زانو هایمان را بغل گرفته ایم .

از درد های گذشته و آرزوهایمان حرفهای زیادی برای گفتن داریم.

صدای نی لبک از دور دستها به گوش میرسد و فضا را دگرگون میکند.

سکوت کرده ایم و هردو به فکر فرو رفته ایم. سکوت را میشکنم و از امید و اشتیاق به آرامشی جدید میگویم که حرف مرا با یک جمله کامل میکند و من هنوز هم آن را زمزمه میکنم.

«عزیزم ، هرچه میشود بشود، ما همدیگر را داریم، امید باید از رابطه ما سرچشمه بگیرد »

بعد با لبخند عجیب و سحر آمیزش گفت:

«، حتما کتاب های زیادی در مورد ما خواهند نوشت ، اما کدام جمله میتواند بخشش و گرمی دستی را در اوج نامیدی به تصویر بکشد».