آوار

در گذرگاه دلم یک لحظه نهادی گامی
حیف و صد حیف نماندست بجز از نامی
دل من چون پل راهت ،بشکستی و برفتی
بیخبر از من در مانده ،دگر نیامد آهی

بذر عشق

من غرق خونم ، غرق در تنهایی
دستگیری نیست . . .
نه بادی میوَزد از غرب
نه خورشیدی  و مهتابی
تو باز آی ،تو ، یار دیرینم
خدا را بس بزرگی ، رحمت و عشق است
به بارانش کند شاید
بذر خشکیدهء دل را
رویشی از نو ،
ولی یادت بماند ، چتر تنهاییت بدوری نه . .

تو کجایی امشب؟

دل من بس تنگ است
آسمان تاریک است
ابری از جنس سکوت روی سقف سینه ام
تو کجایی امشب؟
ناگهان آمدی و دل به یغما بردی
آرزویم همه شبها شادی ، همه عمرت پر نور
تا طلوعی دیگر منتظر میمانم . . .

تقدیم به همه انسانهایی که اندوهشان برای خودخواهی نیست...