خدا هم نیست حتی

خسته ام از خویشتن
از روزگار
خسته ام  از لحظه های زندگی
از نفس های بی پایان جان
خسته ام از آرزو
از فکر از اشتیاق
مرگ هم قهر است انگار
با من همچون این جهان
خسته ام از عشق
از نواهای محبت
خسته لرزش تار سه تار
از نوای نی
صدای برگ ریزان
خسته  ام آری
خسته احساس از ذوق
هرچه دارم مرده است
مانده ام تنهای تنها ...
خدا هم نیست حتی ...
 
اقبال سهرابی
26-01-1394

نشود فاش ...

نشود فاش
که چرا تنهایم
دل به که دادم من
با که من دل شادم
 نشود هرگز فاش
که چرا در به درم
همچو بیجان سردم
از خودم بیخبرم
بگذار که در سایه عشق
سربسته از این خاک روم
و در این آخرین گفتارم
تو بدان دوستت دارم
ای تو زیبای حیاتم
بی تو انگار ندارند
نه من و اشعارم
جان دیگر برای ماندن
بار دیگر نفسی...
پس خدایت همراه
آنکه همواره تورا دارد دوست....

اقبال سهرابی
1393/01/17

حال دل ...

 

آن باغ که تو میبینی
سرسبز و با طراوت و شاد
صد گونه پرنده در آن
گویی بهشت آنجاست
صدای بلبلان صد فرسخ
میکند عالمی را دلشاد
لاکن آفت زده بر باغ ،غرور
صدای دهل از دور  چه زیباست...
آری درون من همین است
مملوء شده از شیاطین
خالی زِ نام اللّه است...
اقبال سهرابی
16-01-1393

فصل نو آمده است


فصل نو آمده است
فصل پایان محبت
فصل آغاز تنفر
از همه کس
 از همه جا
از لغات پیام آور عشق
فصل آغاز سقوط
فصل نو آمده است
سبزه ها بوی جهنم دارند
زمستان نوی در راه است
زمستانی که پایانش ناپیداست

شعر از: اقبال سهرابی
(بیدار)
سوم فروردین نود و سه