غرق مسافر

تو خدایی؟؟آری
که همه جا
در همه وقت ، زمان
در طلوع خورشید
در صدای گنجشکها اول صبح
خش خش برگهای پاییز
در تابش مهر
زیر سایه ، روی چمن
لحظه ی تاریکی شب
لحظه ی ریزش اشک...
آری تو همه جای جهانم لانه داری
در همه جای حیات من مجنون
روی سجاده از جنس شکست
هنگام نماز باران
تو خدایی آیا؟؟
سجده ام رو به تو است...
تو کجایی؟؟

تو کجایی ای دوست ؟؟؟؟


شعر از : اقبال سهرابی


در لبه سقوط

تن اسیر زندگی جسم جوان و پیر رو ...
روح وجان زنجیر در زندان دوست...
چشم هادرجست وجویت درخیابانهای شهر
منتظر،خیس وخیره روز وشبها رو به در
دستها رو به خدای مهربان:
"بار الاها بازمیگردد اگرآن ماه روی
زندگی ده تا شوم من رو به روی
ورنه باری روح از جسمم ستان
تا درآن دنیا نگردم زشت روی"
لیکن افسوس وصد افسوس
بازامشب هم نشد از اوخبر
بی تو امشب چون شود جانا به سر...
بازگرد ای دوست... بازگرد...

۳ آبان ۱۳۹۱-ساعت ۲:۲۵بامداد


شعر از : اقبال سهرابی